محمد بن حسين البيهقي
979
تاريخ بيهقى ( فارسي )
چهارشنبه امير بار داد بر قلعت و مظالم كرد 1 . و پس از مظالم خلوتى بود و تا چاشتگاه بداشت . امير گفت « بپراگنيد 2 كه كوتوال امروز هر چيزى ساخته است . » سپاه سالار بيرون آمد ، وى را بسوى سرايچهيى 3 بردند كه در آن دهليز 4 سراى امارت است و خزانه ، آنجا بنشاندند 5 و سباشى حاجب را به سرايچهء ديگر خزانه و بگتغدى را به خانه - سراى 6 كوتوال ، تا از آنجا بخوان روند ، كه ديگر روز همچنين كرده بودند 7 . و چون ايشان را نشانده آمد ، در ساعت ، چنان كه بشب ساخته بودند ، پيادگان قلعت با مقدّمان و حاجبان برفتند و سراى اين سه كس فروگرفتند 8 و همچنان همه پيوستگان ايشان را بگرفتند ، چنان كه هيچكس از دست بنه شد 9 . و امير اين در شب راست كرده بود 10 با كوتوال و سورى و بو الحسن عبد الجليل ، چنان كه كسى ديگر برين واقف نبود . و وزير و بو سهل پيش امير بودند نشسته 11 ، و من و ديگر دبيران در آن مسجد دهليز كه ديوان رسالت آنجا آرند به وقتى كه پادشاهان بر قلعت روند بوديم . فرّاشى آمد و مرا بخواند ، پيش رفتم ، سورى را يافتم ايستاده با بو الحسن عبد الجليل و بو العلاء طبيب . امير مرا گفت : با سورى سوى سباشى و على دايه 12 رو كه پيغامى است سوى ايشان ، تو آن را گوش دار و جواب آن را بشنو ، كه ترا مشرف 13 كرديم ، تا با ما بگويى . و بو الحسن را گفت : تو با بو العلاء نزديك بگتغدى رويد و پيغام ما با بگتغدى بگوييد و بو العلاء مشرف باشد . بيرون آمديم بجمله ، و ايشان سوى بگتغدى رفتند و ماسوى اين دو تن . نخست نزديك سباشى 14 رفتيم . كمركش 15 او حسن پيش او بود ، چون سورى را بديد ، روى سرخش زرد شد و با وى چيزى نگفت و مرا تبجيل 16 كرد و من بنشستم . روى به من كرد كه : فرمان چيست ؟ گفتم : پيغامى است از سلطان ، چنان كه او رساند و من مشرفم تا جواب برده آيد . خشك شد 17 و انديشيد زمانى ، پس گفت : چه پيغام است ؟ و كمركش را دور كرد سورى ، و او بيرون رفت و بگرفتندش 18 . سورى طومارى 19 بيرون گرفت از بر قبا 20 بخطّ بو الحسن خيانتهاى سباشى يكانيكان نبشته از آن روز باز كه او را به جنگ تركمانان بخراسان فرستادند تا اين وقت كه واقعهء